X
تبلیغات
عاشقانه هاي كاغذي من...


زندگی‌ همین است هر خاطره غروبی دارد... هر غروبی خاطره ای... و ما جایی‌ بینِ امید و انتظار...
by : x-themes
                       به نام خداي تنها

 

اگه دلت گرفته ....

اگه احساس تنهايي ميكني....

اگه خالي دستات.....

اگه فكر ميكني تمام دراي دنيا به روت بسته شده...

اگه احساس ميكني هيچ كس نيست تا به درد دلات گوش كنه....

واگه دوست داري احساس واقعي عشق رو بدوني

بدون همه ي اينا فقط يه فكر ويه احساسه 

خدا هم تنهاست"اما عاشق وديوانه ي معشوق

فقط اينو بدون خدا به اندازه ي تمام تنهايي آدما تنهاست اما اونم منتظر ماست تا بهش سر بزنيم وبهش فكر كنيم همون طور كه اون در تمام تنهايي ها وغصه هاي دنيا با ماست

هروقت دلت پراز غصه هاي دنيا شدبدون خدا يه گوشه داره به حرفات گوش ميده ومنتظره تا براش درددل كني واونو احساس كني



بي عشق زندگي محال است افلاطون

پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 7:34 |- فريبا -|



 



کاش فقط یک نفر بود که وقتی بغض میکردم بغلم میکردو میگفت ،گریه کنی میکشتمتا ... !

دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 19:23 |- فريبا -|

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 11:9 |- فريبا -|

http://uploadtak.com/images/y3665_1329594551_8pnsz48fh.jpg

ایـن دنیـــا جاییست كه

وقتي زانـوهایتــ را ازشـدتــ تنـهای بغــل گرفتــه ايے

بـه جـاي همـدردي ، برایــتــ پــول خــرد  مي اندازنــد !!!

http://upload.tehran98.com/img1/hdb2c2rpktb31q2pjq4.jpg



برای بعضـــی دردـهـآ نهــ میتوان گریــــــه کَــرد


نهــ میتوان فریــــــآد زد


برای بعضـــی دردـهآ


فقـــط میتوان نگاه كرد


لبخند زد وبی صـــــدا شکست ...


یکشنبه یکم بهمن 1391 18:59 |- فريبا -|

گفته بودم دیوانه ام !

گفته بودم دوست داشتنم واقعی ست

یادت هست ؟

گفته بودم حرف که می زنی خواستنی ام می شوی

با دستانت که حرفی را برایم توضیح میدهی دیوانه ات می شوم

عمیق که نگاهم می کنی سُرخ می شوم

لُکنت می گیرم

بچه نیستم ولی دلم خیلی کوچکتر از این حرفهاست

دیده ای زنی را که احساسِ جنون کند با ندیدنت ؟

دیده ای زنی که گوشش هیچ صدایی نشنود جُز صدای تو ؟

هیچ نگوید جُز برای تو ؟

گفته بودم دور که هستی کم دارم !

آواره ام !

دربه درم !

می شوم مجنون و تو آن لیلی باش یکبار !

نگران نباش

من یک دیوانۀ ساکتم

عاشقم

من خیلــــــــــــــــی آرامم

بیا

تحملم سر پُر شده است

بتکان تنهاییم را

نوازشم کن

به سراغم بیا

زنی اینجا دیوانۀ بودنت شده

آمدنت را نزدیک کن . . .


ℭoη†iηuê
دوشنبه هجدهم دی 1391 12:30 |- فريبا -|


تنها شانه هایت را برای آرامشم می خواهم            



[تصویر:  122858732439.jpg]



ℭoη†iηuê
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 18:58 |- فريبا -|

 



قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند!

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد!

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم.

 

شنبه بیستم آبان 1391 19:26 |- فريبا -|

http://shamisa-sh.persiangig.com/ax2008/4z3c21h%5B1%5D.gif
شنبه بیستم آبان 1391 19:25 |- فريبا -|

عکس های زیبای عاشقانه


چشماي تو به من اميد زندگي ميده

دستاي تو گرماي خورشيد و به دست من ميده

اون نگاه عاشق تو منو به زندگي برم گردونده

اون لباي شيرين تو لب منو خندونده

عاشق اينم كه نگاه كنم تو چشمات

غرقم كني توي خيال وروياهات

نميدوني قبل تو چه سختيا كشيدم

طعم تلخ شكستو بدجوري من چشيدم

يه بي وفا بود كه من مثل ديوونه ها

دل بسته بودم بهش ،دلم شد ويرونه ،آه

كاش كه از اول تورو ميديد اين چشام

كاش كه از اول خدا تورو ميذاشت سر رام

باور كن نيمه من تو هستي كه پيدا شدي

از اين به بعد تورو ميخوام با اين كه خيلي ساده اي

بازم ميگم من عاشق چشات شدم

عاشق اون چشاي نازت كه منو ديوونه كرده

اخه چرا خدا فكر دل منو نكرده

دوشنبه هشتم آبان 1391 16:40 |- فريبا -|

 


گــاهــی 

آنـکـس کـه مـی خـنـدد و مـی خـنـدانـد

مـیـخـواهـد حـواسـت را از چـشـمـانِ گــریــانـش پــَرت کـنـد .

چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 11:3 |- فريبا -|

خــــــــدآیــــآ.....
از گــــــنــآهــآنـــــــــم بــگـــــــــــذر...
هــمــآن طــــور کـــــــه
از آرزوهــــــــآیــم گـــــذشـــتــی..

   


آهاے همیشگے ترینم!

تمام فعل هاے ماضے ام را ببر..

چہ در گذر باشے

چہ نباشے

براے من استمـــــــــــــــــــــــــــرارے

خواهے بود..

من هر لحظه تو را صرف مے کنم

میخوام یه حقیقتــــــی رو اعـــــــــتــــــرافــــــ کنم ...

نمیدونی چقــــــدر دلــــــــــــم لــــــک زده بیــــــای بگی .........

میــــــای آشتــــــــــــی ؟؟


دَم ِ رفتن نگاهم کن نگو که برنمی گردم

به من که حتی یک لحظه

فراموشت نمی کردم

دارم تنها میشم با این غروری که ترک خورده

با این قلبی

که دور از تو

توی هر ثانیه مرده

داری میری حواست نیست یکی اینجا میمیره

چرا هرچیزی که خوبه

زود از یاده همه میره

داری میری حواست نیست که قلبم توی آتیش ِ

چرا هرچیزی که خوبه

اونقدر راحت تموم میشه؟!

داری میری حواست نیست چقدر تاریکه این خونه

در و میبندی و میری

چیزی یادت نمی مونه

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 18:3 |- فريبا -|

http://tanaz1389.persiangig.com/other/m.sh.bestfoto.ir%20(14).gif

I LOVE YOU

 

I LOVE YOU

 

I LOVE YOU

چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 8:16 |- فريبا -|

 گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که این غم یخ زده را در دلم آب کنی

گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش کنی ، کجایی که مرا با بوسه هایت گرم کنی...

نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام ، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام

 در لا به لای برگهای زندگی ، نیست برگی که از تو ننوشته باشم ، 

   نیست روزی که از تو نگفته باشم

 امروز آمد و از تو گفتم ،نبودی و اشک از چشمانم ریخت و در همان گوشه نشستم ،

  دلم خالی نشد و گرفته دلم ، کجایی که دلم به سراغت بیاید گلم؟

نیستی و حتی سراغی از دلم نمیگیری ، یک روز نباشم که تو مثل من نمیمیری....

 نمیبینی چشمهایم را ، نمیمانی تا دلم را ، به نقطه خوشبختی برسانی ،

مرا به جایی آرام بکشانی تا خیالم راحت باشد از اینکه همیشه تو را خواهم داشت

نمیخواهی دلم را ، نمیدانی راز درونم را ، نمیگذاری تا مثل گذشته دلم تنها به تو خوش باشد ،



یادته یه روز بهت گفتم دوست دارم ،میمونم تا ابد من باهات

یادمه گرفتی دستامو آروم تو گوشم گفتی منم میمونم همیشه به پات

 
چقدر دستاتو کم دارم

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 20:22 |- فريبا -|

 

این شـــــــــــب ها

چقدر دلـــــــم می خواهد کســی آرامــــــــــــــ بــهم بگویـد:

" بـمیــــــــــری انشاالله "

و من فـریــــاد بـــزنم

:" آمـــــــــــیـن "

خواستے دیگـــه نبآشے ،

آفریــــــــن ...

چــ ـــه با ارآده

لعنَت به دبســـــتانـــے که تو از درســ ـــهاش ،

فقط تصمیــم کبــر ے رو آموختـــے

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 9:53 |- فريبا -|


دلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده

 

برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان...

برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم...

حـتـی برای آدمهای حسودی که دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان...!

برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش...

خنده هایی که دارم فراموششان می کنم...

و برای خودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ام!

                                                     

                                                             راستی...؟؟؟؟


می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت !؟

جایی که می ری مردمی داره که می شکننت..

نکنه غصه بخوری ، تو تنها نیستی..

تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری، قلب می ذارم که جا بدی...

اشک می دم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی بر می گردی پیش خودم...

یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 19:41 |- فريبا -|

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 11:23 |- فريبا -|

 


پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 11:15 |- فريبا -|

باور کن هوس کرده ام که تو باشي و من باشم

و هيچکس نباشد آنگاه داغترين آغوشها را از تنت

و شيرين ترين بوسه ها را از لبانت بيرون کشم

به تلافي تمام روزهايي که ميخواستمت و نبودي...
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 11:2 |- فريبا -|

عکس های رمانتیک و عاشقانه

 


 


 

انواع بوس:

بوس لب:عاشق بودن

بوس گردن:نیاز داشتن

بوس صورت:دوست داشتن

بوس بازو:شوخی کردن

بوس پیشانی:آرامش دادن


 

 

 


 


 



سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 20:31 |- فريبا -|

ســــــــــختـــــــــ است وقتی از شـــــــــدت بـــــــــــغــــــض گــــــــــــلو درد بگیـــــــــــــری
و هــــــــــمــــــــه بگوینـــــــــد :
.
.
.
لــــــــبــــــاس گــــــــرمـــــــــــ بپـــــــــوشـــ ـــ ـــ ـــ !!!

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 19:52 |- فريبا -|

مردي با خود زمزمه مي کرد:


خدايا با من حرف بزن!

يک سار شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد نشنيد.

مرد فرياد برآورد:

خدايا با من حرف بزن!

آذرخش در آسمان غريد، اما مرد اعتنايي نکرد.

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:

پس تو کجايي؟ بگذار تو را ببينم!

ستاره ‌اي درخشيد، اما مرد نديد.

مرد فرياد کشيد:

خدايا به من معجزه‌ اي نشان بده!

کودکي متولد شد، اما مرد باز توجهي نکرد...

مرد در نهايت يأس فرياد زد:

خدايا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببينم...

از تو خواهش مي کنم...

پروانه‌اي روي دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد.

ما خدا را گم مي کنيم در حالي که او در کنار نفسهاي ما جريان دارد...

خدا اغلب در شاديهاي ما سهيم نيست...

تا به حال چند بار شاديهايمان را آرام و بي بهانه به او گفته ايم؟

تا بحال به او گفته ايم که چقدر خوشبختيم؟؟

که چقدر همه چيز خوب است؟

که او چه خوب هست؟؟

خيال مي‌کنيم تنها زمانيکه به خواسته خود رسيده ‌ايم او ما را ديده و حس کرده است اما...

گاهي بي‌پاسخ گذاشتن برخي خواسته هاي ما نشانگر لطف بي اندازه او به ماست...

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 19:36 |- فريبا -|

تقدیمــــــــــ به عشقمــــــــــــ

عشــــ♥ــــق یــ ـعنـﮯ:

وقــتـﮯ ازت پـ ــرسیــבטּ چــﮧ نســبتـﮯ بـ ــا آقـ ـآ בارﮮ?؟

سـ ـرت رو بـالـآ بــگیرﮮ و شجــاعانـﮧ بگـﮯ
عشقمه
مـ ــیفهمـﮯ?؟

 

تمام خوبـــــی حس مالکیتـــــــ اینه که
از کســــی که دوسشـــــــ داری بپرسی تــــــــــو مال کی هستی؟!
و اون بدون معطلی بگه:
فــــــــقط مـــــــــال تــــــــــــــــــــو

میدونے قشنگتریـטּ احساسـ چہ وقتیہ؟

وقتے برمیگردے یواشڪے بہ عشقتـ نگاهـ ڪنے

مے بینے ڪہ اونمـ داشتہ بهتـ نگاهـ میڪردهـ ... ...

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392| 13:10 |ღالــــــــــــــــــیღ| 381 :CM's |



دَســــتــــ هــــایــَـــم خــالـــی اَنـــد • • •

جـایِ خــالــی دَســــتـِـــ تــو را هــــیـــــچ کــَــســ

بــَــرایــَــم پــُــر نــمـــی کــــنــد • • •

راســــتــــ مــــی گـــُـفــتــــ شـــــامــــلو:

" دَســـــتـــِـــ خـالـی را بـایــَـــد بــَـــر ســَـر کــــوبــیـــد "

 

نــــــــه یــــــــک نــــخـــــــــــ
نــــــــه یـــــک
پاکــــتــــــــــــ یـــــک عمر هـــــم که ســـــــــــیگار بکشـــــمـــــــ

فایــــــــــــده ندارد !
تــــــا خودم
نســــــوزمـــــــــ
دلـــــــــم آرامـــــــــــ نمـــــــــی شـــــــــــود...

دو رکعتــ گـ ـ ــریهبرایـــِ خـــاطـره هـــایمـ
یکــ
قنـــوتــ ســکوتــ
برایــِ یـــادتــ
دو سجــــده
بی قـــراری
برایــِ عشـ ـ ـقِ
بربــــاد رفتــهیکــــ تشـهدبرایــِ مــ ــرگــِ دلـ ـ ـ ـ م. .
.

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 19:34 |- فريبا -|


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه دوم اردیبهشت 1391 10:30 |- فريبا -|


می خواهم برم یک گوشه بشینم 

پشت به دنیا کنم

پاهامو بغل بگیرم 

و . . . 

بلند بلند بگم: 

 

 من دیگر بازی نمی کنم . . .

سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 18:39 |- فريبا -|

   
    مگه تو نگفته بودی  عشق و زندگی قشنگه ؟ ولی خوب نگفته بودی که همش بی آبو رنگه تو همیشه گفته بودی وقتی عاشق میشی انگار دل دریارو گرفتی تویه دستایه سپیدار مگه نرخ خوبی چنده ؟ که تو برگایه برنده تو به این راحتی سوختی مگه تو نگفته بودی ؟  من تو دریای جنونت دل دادم به آسمونت بادبونامو سپردم به نگاه مهربونت گم شدم تو دل بارون با یه حاله عاشقونه تو که گفتی نمیدونی پس بگو آخ کی میدونه مگه من دوست نداشتم ؟ مگه عاشقم نبودی ؟ مگه آخرین بهانه واسه زندگیم نبودی ؟ مثل گل مثله یه سایه مثل بی کران دریا مثل یه حس عجیبی تویه صندوقچیه رویا مگه نرخ خوبی چنده ؟ که تو برگایه برنده تو به این راحتی سوختی مگه تو نگفته بودی ؟      
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 19:16 |- فريبا -|

دلتنگت که مي شوم

 

پريشانت که مي شوم

 

ويرانت که مي شوم...

 

دفترم را ورق مي زنم

 

که لابلاي تک تک واژه هايش

 

که لابلاي تمام خطوطش

 

که لابلاي تمام صفحاتش


ترا نوشته ام...

 

دلتنگ تر مي شوم

 

پريشان تر مي شوم

 

ويران تر مي شوم....!!!

چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 11:48 |- فريبا -|

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

     با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

            ای ستاره ها که از ورای ابرها

     بر جهان نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب

      نامه های عاشقانه پاره می کنم

            ای ستاره ها اگر به من مدد کنید

     دامن از غمش پر از ستاره می کنم

با دلی که بویی از وفا نبرده است

          جور بیکرانه و بهانه خوشتر است

               در کنار این مصا�­بان خودپسند

 ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

   ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

         دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

               ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

 آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟

جام باده سرنگون و بسترم تهی

         سرنهاده ام به روی نامه های او

               سرنهاده ام که در میان این سطور

     جستجو کنم نشانی از وفای او

 ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

          از دو رویی و جفای ساکنان خاک

               کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید

    ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک

من که پشت پا زدم به هرچه که هست و نیست

        تا که کام او ز عشق خود روا کنم

             لعنت خدا به من اگر به جز جفا

        زین سپس به عاشقان با وفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار

        سر به دامن سیاه شب نهاده اید

              ای ستاره ها کزان جهان جاودان

      روزنی به سوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

          ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

                 ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها

      پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 10:1 |- فريبا -|

 

سلام به آشناترین غریبه ی لحظه لحظه هایم

 در کرانه ی شبی برایت می نویسم که نمیدانم در جستجوی کدام آرزوی گمشده ی خود هستی و بر کدامین رویای دلنواز خود لبخند می زنی.اما تو بدان که من غرق در اقیانوس دلواپسی فردا تنها برای تو می نویسم.تنها برای تویی که یگانه آرامش وجود منی.یگانه ارامشی که همه ی دغدغه های زندگانی من به ان امیخته.

    امشب قلب من از آتش کبود دیدگان تو شعله می کشد و روحم از حرارت نگاه تو آب می شودو اینچنین است سراسر وجود  من از تو سرشار،امروز که تنها امید با تو بودن را در دل و جان می پرورانم دور از دغدغه ی فردا در راستای شنیدن جواب تو،برای تو می نویسم که عمریست خیال تو در لحظه لحظه هایم ریشه گسترده.اینک احساس می کنم وقت ان رسیده باشد که سرّ خاطراتم  را با رنگ آرزو در پیشگاه دیدگان تو جلوه گر کنم و بگویم که تو را نجوای فرداهایم می خواهم.

 
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 9:50 |- فريبا -|

 

دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 9:48 |- فريبا -|

 

 

 

 

دوستت دارم

 

نه شاعرم تا بتونم واسه نگاهت غزل بگم


نه قادرم تا بتونم واسه چشات قصه بگم


فقط اینو خوب میدونم تا زنده ام تا جون دارم دوست دارم..........................


دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 9:47 |- فريبا -|

ϰ-†нêmê§